روز زن را تبریک نمی گم
به زنانی که خودشان را از" ابتدا " تا به انتها زن دیده اند فقط ؛
و
یادشان رفته که " انسان " در ابتدا " انسان " است و جنسیت جنبه ای از ابعاد انسانی ست .
به زنانی
که " زنانگی " برای شان ابزاری ست برای رسیدن به اهداف
چه در زندگی شخصی
چه در زندگی اجتماعی
چه برای جلب رضایت شوهرشان برای رسیدن به خواسته هاشان
چه برای پیداکردن کار؛ گرفتن منصبی بالاتر ؛ رضایترئس؛ ارباب رجوع و ...
به زنانی
قفل زده اند به اندیشه شان و تمام تفکرشان شده مدل لباس و .. رنگ مو و مانیکور و پدیکور و مهمانی های دوره و ...
و از یاد برده اند که اساسا انسان می تواند به چبزهای دیگری نیز بیاندیشد ...
به زنانی
که راحت هم جنس هایشان را می فروشند ...
به زنان
همیشه در چارچوب
به زنانی
که به مردان به چشم یک وسیله ؛ یک طعمه ؛ هوس بازهایی بی شعور و بی احساس و ... نگاه می کنند
به زنانی
که حسادت ؛ تجمل پرستی ؛ احساساتی بودن بدون تفکر و ... جزو ویژگی های زنانه پذیرفته اند ...
به زنانی
که کتک می خورند ؛ تحقیر می شوند ؛ توهین میشنوند و به حکم زن بودنشان سکوت می کنند
به زنانی
که زبانشان اولین و اشک شان آخرین سلاح شان است ؛
چه شعورهای دست نخورده ای ...
روز مادر را تبریک نمیگم
به مادرهایی
که فرزندانشان را با ارزش های والای انسانی تربیت نمی کنند
به مادرانی که
به جای اینکه در کنار کودکانشان زندگی کنند می خواهند آن ها را بزرگ کنند تا روزی که دیگه بزرگ بشه از دستش راحت بشوند ؛ چه خیال بیهوده ای
به مادرانی
اندیشیدن و انتخاب کردن را به فرزندشان یاد نمیدهند ...
به مادرانی که
فرزندانی تسلیم تربیت میکنند ...
به مادرانی که
مذهب را از ابتدا به گونه ای تزریق می کنند که هیچ گاه فرصت اندیشه پیدا نمیشود ؛ فرصت های بر بادرفته ی اندیشه در جوانی
به مادرانی که
احترام به حقوق دیگران را به کوک شان یاد نمی دهند
به مادرانی
که مادر بودن شان ابزاری ست برای تحمیل ...
به مادرانی
که آغوش و بوسه را دریغ می کنند از فرزندشان ...
و ...
روز زن را تبریک می گم
به تمامی زنان سرزمینم که در شرایطی نابرابر به جرم زن بودن زندگی می کنند و قضاوت میشوند ...
به زنانی که به جرم اندیشه و اعتراض زندانی اند ...
چه در زندان های حکومتی
چه در زندان افکار پوسیده و متحجر
به زنانی که تابو می شکنند و خود می شکنند ...
به هر آن که زن است و زندگی می دهد ...
دهکده نه! غمکدهء جهانی
خاطرِ آزادی ما سوده شد
جاده به آوارگی آلوده شد
هر چه نسیم است! پی هرزگی
زندگی و حجلهء این بندگی
رخت سفر بست ولی آیه ها
بی سجل و بی هنر و بی صدا
هر چه به تن داشت دریدند زود
تار طلاق و دلِ بی مهر پود
امنیت خلق و گناه نَفَس
جورحجاب و هوسی در قفس
حبس شد اندام به رنگ سیاه
زشت شده صورتک قرص ماه
درد و کتک در سبد ناله را
داده به ما هدیه ! سفیر خدا
دختر ایران که به چادر دچار
شرم بر این دولت مردم سوار
قصهء آ زادی کردار نیست
حرف بلوغ خوش پندار نیست
حرف لباس است و کمی انتخاب
مرگ غرور است در این التهاب
زلف پریشان که حرام و دلیل!
لغزش دین در دل ذهن علیل
آیه به آیه همگی باطل اند
فاعل و مفعول ، همه قاتل اند
قاطر این ظلم چموش است و باز
پینه به پیشانیِ چرک و نماز
در دل اینان زن ایران بد است
جنس لطیف هر چه بود زاید است
کینهء حوا به دل دینشان
اهل قصاص است چو آئینشان
تیغ کشیده ست حوا بر بهشت
منتِ الله! به گردن نهشت
دختر ایرانیِ کوروش چرا؟
مانده غریبانه در این ابتلا
مرد ِ وطن ! با تو ام ای نورفیق
کوچ کن از وادی ِ عهد ِ عتیق
دختر ِ تو...مادر ِ من...یار ِ او
اُسوۀ ایرانی ِ این آبرو
مانده به دست ِ دد و دیوان اسیر
دست ِ من و دامن ِ عصیان بگیر
تا که به طاووس ِ تجاوز،مگر
هی نشودعصمت ِ ما در به در
چشمهء این وحشت و بُغض زمان
آب کثیفی است ننوشیم از آن
تا که زن اینجا به خود آزاد نیست
مام وطن یکدله دلشاد نیست
ضامن آزادی ما شادی است
شادی ما در دل آزادی است
محور آزادی ما دستِ زن است
خیزُ به روی ِهمه شان بوسه زن
سلیقه خوبه
تفکر خوبه
اندیشه ی والا خوبه
بهترین ها را خواستن خوبه
تسلیم نشدن هم خوبه
و
اصولا هر چیزی که هست آیینه ای از تفکرات و خواسته های ماست ...
من شاکی ام ...
من شیرازی نیستم اما مدت هاست بد غیرتی شدم برای این شیرازجان !!!
بیش از 1 ساله (شاید هم بیشتر )
که اینجا ؛ در هر خیابان که پا میزاری
n تا بنر و بیلبورد و پارچه نوشته و ... می بینی که روش نوشته :
"شیراز سومین حرم اهل بیت "
رادیو تلویزیون شیراز هم به همین ترتیب ...
و همه جا و همه جا ...
ای خدااااااااااااااااا
این جا پارسِِ
ِاین جا تاریخی داره 2500 ساله ؛ 1000 سال بیش از تاریخ کل اسلام (تازه ازاین اسلام هم تنها یک حرم مانده برای افتخار ؛ آن هم نه امام که امامزاده )
اونم یه تاریخ پرافتخار ؛ باشرف ؛ نه همین طور الکی ...
شیراز کجا و عنوان سومین حرم اهل بیت کجا ؟
قحط عنوان اومده ؟
عنوان دیگه ای نبود ؟
یعنی شیراز با 2500 سال تاریخ تنها عنوانی که واسه خودش میدید سومین حرم اهل بیت بود و دیگر هیچ ؟
من میترسم؛
از این داستان بوی فریب می آید
فریب یک ملت ...
بوی تحقیر
تحقیر یک سرزمین
یک تاریخ ...
بوی سلطه
سلطه ی یک امامزاده بر یک تاریخ 2500 ساله ....
همین.....
و
مردمی که در برابر همه چیز تنها سکوتندو نگاه .
تمام طول تاریخ
این گونه بر باد رفت پارس و پارسی ....
همین گونه !!!
و ما مردمان همیشه تسلیم ....
در شهر فرنگ پاپتی می توانید تاریخ سی و اندی سال اخیر ایران را مرور کنید ...
همچنان یاسر را باید خواند هر که نخوانده ....
و ادامه دارد ...
سخته
بریدن ...
سخته
از یه جاده ی آشنا
پا گذاشتن
به راهی ناشناخته ...
سخته مسیری را شروع کنی که پایانش را نمیدونی ...
سخته بدونی چکار باید بکنی و اما نتونی انجامش بدی ...
سخته کبریت بکشی به بودنت برای دیگران ...
سخته که با یه آدم خوب طرف باشی فقط با یه دنیای متفاوت ؛ با سایزهای متفاوت ...
دوست دارم بدونم کسایی که جدا شدن چطوری تونستن ؟
دوست دارم بدونم اونایی که موندن با علم به تباهیشون چی به سرشون اومد ؟
دوست دارم بدونم از جدایی ...
*******
حس احمقانه ایست
مهربانی
وقتی دلیلی می شود
برای تو
که برای اینکه دیگران را آزرار ندهی
خودت را نابود می کنی ....
پیشنهادهایی برای خوانش :(این بخش تازه افتتاح شده )
پاپتی عزیز بالاخره نوشت ؛ شعر با شعور ....
میترا جانمان پستی بسیار جالب در باب انواع ازدواج نوشته ؛ زیبا ؛ با لبخند ؛ تلخی در پس پرده ...
یاسر عزیز مطلبی زیبا و تلخ نوشته ؛ خوندنش واجب تر از نون شب ِ ؛ تا به یاد بیاریم ؛ تا یه پتک بخوره تو سرمون فکر کنیم به ما چی میشه گفت ؟
یک نفر ِ عزیز عنوان ندارد اجازه هست 2 را نوشته بخوونید اگه 1 را هم نخوندید اول اونو بخونین ...
مثل همیشه سایه ی بی سانسور در آخرین پستش مطلبی نوشته که با خوندن پست به انظمام کامنت هاش میشه کلی تغییر سایز داد ...

میگی بنویس ؛بی صدا نباش ...
می گم از چی بنویسم ؟
من همه دردم ؛ اما کسی درد را نمی شنوه ؛ ما عادت کردیم از دردها فرار کنیم
ما این قدر چشممون را بستیم ؛ به روی راستی و درستی که امروز اندک نوری چشممون را آزار میده
این جا
همه
ترجیح میدهند
در تاریکی مطلق آرام بنشیند و همیشه پناه ببرند به جبر ؛ تسلیم بشوند به جبر ؛ قانع بشوند به این جبر
و دیگر هیچ ...
میگی بنویس
می گم از چی بنویسم؟
از " ایران "
که بر باد رفته ؟ از یک کشور که شده یک پادگان ؟
از" ایرانی "
که نیست ؟ که خواب است انگار ! شده عروسک
یک عروسک مجبور !!!!
شده سرباز اجباری ....
از اخلاق ؟
که در هیچ کجای تاریخ و هیچ جغرافیایی به این اندازه سقوط نکرده ؟
از مذهب ؟
که شده ابزاری برای قدرت
و اولین و آخرین پناه مردمانی که ترجیح میدهند فکر نکنند و در نهایت بی مذهبیشان باز هم آنم جایی که می خواهند خودشان را راحت کنند به آن پناه میبرند ؟
ازآن هایی که نمی فهمند و نمی خواهند بفهمند؟
از آن هایی که میفهمند و کسی نمیفهمدشان
و این نفهمیدن را پناه می برند
به مستی ؛ به نئشگی
به انزوا ؛ به مرگ ...
از روزهایی که میگذرد
زمانی که به پایان میرسد
انسان های که به انسان بودنشان دست نمیزنند هیچ گاه
از .....
می نویسم از درد
مهم نیست کی میخواد بشنوه ؛ کی میخواد فرار کنه ؛ کی می خواد بپذیره ؛ کی می خواد مبارزه کنه ...شاید هیچ گاه به مقصد نرسم
اما رفتن سهم من است ...
" من جهان بینی ندارم
من الفبایی جدیدم "
مادر ِ آزادی حالش خوب نیست
میوۀ تقدیر ِ ما مرغوب نیستدر کویری خشک طوفان جاری است
پاسخ ِ فریاد ، جز سرکوب نیست
جنبشی معیوب در شهری خراب...
انجماد ِ بغض ها مطلوب نیست
...
پاپتی

کاش
من هم
خدایی داشتم ....
.
.
.
بعد از این همه شک و تردید و ناز
با این همه خواستن و نیاز
با این همه عشق
عاشقانه ی زیبایی میشد
.
.
.
این روزها
جای خالیش حس میشه ...
خدا حتی اگر دروغ هم باشه
یک دروغ شیرین و لازمه
لازم
.
.
.
24 از همان روز اول طوفانی شروع شد ...
طوفان های درونی
زلزله ی ذهنی
سونامی حسی...
بعدا نوشتی مهم تر از قبلا نوشت : این روزها حالم خوب نیست ؛ زیاد می نویسم برای خودم از همه چیز ... اما این جا فقط دلم می خواهد همین یه جمله را بنویسم " خوب نیستم " ...
تمام حس ها و عقاید و تفکراتم دچار درد زایمان شده اند انگار ...
تولد ؟ ....
این قدر بدم که امید ندارم به تولد ختم شود ؛ احتمال میدهم روحم "سر ِ زا " برود ....
چقدر بده موقع زایمان آدم تنها باشه هااااااااا .......
.
.
.
اشک هایم را حتی خودم هم ندیده بودم تا به حال ؛ این روزها میبینم ...

تصمیم ِ دادن و نگرفتن
با بادها معامله کردن
حرفیدن ِ پلنگ ِ پتو را
از دست خواب ها گله کردن!
از خاطرات ِ مرد ِ نبوده
خود را به زور حامله کردن
از هرچه هست جیغ زدن در...
در هیچ چی مداخله کردن
یک مشت شعر ِ چاپ نباید!
از آدمی که غیرمجاز است
دیوار ِ دکمه های تو بسته
تا پنجره که موی تو باز است
ما را به درد خود بگذارد
هر کس که اهل ناز و نیاز است
موهای یار اینهمه کوتاه!
شب مثل چیز ِ چیز، دراز است...
اندیشه ی سکوت به لبخند
اندیشه ی بکش به درون تر
با قرص هام رابطه دارم
از قصّه هات اهل جنون تر
ماتیک قرمز تو در این متن
شرح دلی ست از همه خون تر
از فردهای حل شده در جمع
از جمع های تلویزیون تر
زن: انتهای سوزش سوزن
زن: ابتدای واژه ی زندان
انگیزه ی تبادل کالا
از دست شوهرش به نگهبان
سر خم نکردنت... و شکستن!
بیلاخ یک درخت به طوفان
تا خودکشی تو وسط ِ من
تا خودکشی من وسط ِ وان
از روزهای درس و شکنجه
کابوس های مدرسه رفتن
تا کشف ترسناک تن خود
شب ها کلاس هندسه رفتن!
از ابتدای کوچه دویدن
تا انتهای وسوسه رفتن
از یک قفس به نام «تعهّد»
تا واژه ی مقدّس ِ «رفتن»!
فحشی به نظم و اینهمه قانون
در جستجوی یک زن تازه
آواز در پیاده روی تو!
سنگی به شیشه های مغازه
ویراژ توی مغز جماعت
در پشت یک رنوی قراضه
داخل شدن بدون مجوّز
خارج شدن بدون اجازه
این زن برهنه است، برهنه
در کوچه اش پلیس ندارد
ابروش را مداد کشیده
چشم خمار و گیس ندارد!
پیغمبری ست خسته و تنها
که آیه و حدیث ندارد
که سال هاست گریه ی محض است
با اینکه چشم خیس ندارد
بعضی چیزها به بعضی چیزها ربط ندارد ؛ شاید هم همه چیز به همه چیز ربط دارد حتی به چیزهای بی ربط ...
مثلا اینکه من اینقدر با این بجث هایی که در وب مرجان عزیزم بود حالم بد شده و قاطی ام هر کاری هم میکنم خوب نمیشم
نه اینکه از کسی یا حرف خاصی ناراحتم
از این همه درد ....
از این همه ....
نمیشه هیچ چیزی در موردش گفت
پی نوشت : شعر از مهدی موسوی ست ؛ دوستانی که نمیپسندند خوب نمپسندن دیگه چیکار کنم ....
فاحشه به کسی می گویند :
که تنش را با رضایتی شیرین ؛ با مهری تمام ؛ با تائید دل و عقل ؛ به کسی می سپارد
که دوستش دارد عاشقانه و تمام روح و ذهن و قلبش با او پیوند خورده ؟
یا به کسی که
تنش را هر روز و هر روز با اجباری تلخ ؛ با نفرتی عمیق ؛ با سرزنش دل و عقل ؛ به کسی می سپارد
که دوستش نمی دارد و روح و ذهن و قلبش با او میلیون ها سال نوری فاصله دارد؟
اولی اعتماد می کند به حرفی ؛ به نگاهی ؛
خود را می سپارد به عشق ؛ به لحظه ای زندگی
آزاد است
زنده است
پویا است
شاد است
دومی اعتماد نکرده حتی به تعهد ها ؛ به شهادت ها ؛ به سندها ؛
خود را می سپارد به نامی ؛ به سرپناهی به عمری تباهی
نیست
نیست
نیست
تلخ است
اندوه است
افسوس است
خودکشی است با جان کندنی به درازای یک عمر
اجبار و رضایت
عشق و نفرت
اعتماد به هیچ
عدم اعتماد به همه چیز
یگانگی و بیگانگی
زندگی و مردگی
فاحشه کیست؟
بعدا نوشت : فاحشه جنسیت ندارد / فاحشه ی مرد هم داریم
فاحشه انواع مختلف دارد / فاحشه ی ذهنی هم داریم
فاحشه ....
اما این جا فقط صحبت از فاحشه ای بود که تن میدهد و دل نه ....
بعدا نوشت 2 : حالا که به همه تلنگری خورد که فاحشه فقط " زن " نیست و مرد هم می تواند فاحشه باشد ؛ واژه ی " زنی " در متن بالا جای خود را به " کسی " می دهد ... ( یعنی میشه یه روز همه چیز همینطوری تصحیح بشه تو ذهن ماهااااا )
*****************************************
تولد نوشت : دوست داشتم یه پست واسه تولدم بزارم اما دلم نیومد با یه پست تلخ خراب بشه ...
23 سال را بلعیده ام
انگار ...
می خواهم 24 سالگی ام را
مزمزه کنم ....

لبخند زیباست ؛ بهار زیباست ؛ پر از لبخنده
شکوفه زیباست ؛ بهار زیباست ؛ پر از شکوفه
سرسبزی و تازگی زیباست ؛ بهار زیباست ؛ پر از تازگی و سرسبزی
شور زیباست ؛شعور زیباست ؛ هیجان زیباست ؛ عشق زیباست
تو زیبا نیستی در بین این همه زیبایی
لبخند نداری
عشق نداری
بهار نداری
بهاری نیستی
تمام بهار برای تو
که انگار دلت هیچ وقت بهاری نبوده ...
مغزت جوانه هم نزده حتی ...
برای تو که این روزها بیشتر از شکوفه های بهاری میبینمت ؛
با اخم
با باتوم
با بداخلاقی
با خشونت
میون این همه شکوفه ؛ عشق ؛ شادی ؛ بهار .....
"تو دلت بهاری نبوده هیچ وقت ؟
مغزت جوانه هم نزده حتی !!!"
تقدیم به یگان ویژه پلیس که این روزها ؛ این جا ؛ زیاد میبینمت ؛ و سخت در پی ایجاد امنیت برای مردمی
با اخم
با باتوم
با خشونت
با مردم بهاری ....
کمی بهاری باش لطفا...
این همه بهار تو بی بهار !!!!!!!!!!!!!
شاید فرداها افسوس بخوری برای امروز

90 را دوست داشتم
لحظه ای که شک کردم ؛ فهمیدم فکر می کنم ؛ جریان دارم
90 را دوست داشتم
لحظه ای که بودنی را متوقف کردم ؛ فهمیدم بودن ها برایم مهم است
90 را دوست داشتم
لحطه ای که دیدم هنوز حس زندگی را می شناسم و برایم متفاوت است با روزمرگی
90 را دوست داشتم
لحظه ای که خطر کردم ؛ فهمیدم هنوز زنده ام
90 را دوست داشتم
لحظه ای که دروغ شنیدم ؛ دورویی دیدم ؛ به شناخت رسیدم ؛ تمام لحطه هایی که بدی دیدم خوبی ها از برابرم رقصان می گذشتند و من شیداتر می شدم برایشان
90 را دوست داشتم
مشکلاتش صبورترم کرد؛ مقاوم ترم کرد ؛ اشتباهاتش بزرگ ترم کرد ؛
90 را عاشقم
پر بود از دوستی های بی بهانه ؛ عاشقانه ؛ صادقانه ( حتی اگر تعدادش از نظر کمیت به تعداد انگشتان یک دست هم نباشد ؛ کمیتش تا بی نهایت است)
91 را چشم انتظارم
آرام آرام از راه میرسد
زیبا ؛ جذاب ؛ دلربا
تازه ؛ زنده ؛ ...
بهش گفتم توی راه که داره میاد
هر چی بدی توکوله داره را به باد بده
و کوله اش را پر کنه از عشق ؛ دوستی ؛ لبخند ، آرامش و زیبایی
برای امسال و هر سال برای همه سلامتی ؛ آگاهی ؛ امنیت ؛ عشق ؛ آرامش؛ شادی و لبخند آرزو می کنم
برای ایران بانو هم دعا میکنم
آباد
آزاد
شاد
امن......
دوستتون دارم زیاد
سال نوی همتون فرخنده
دلتون شاد
این پست با عشق زیاد تقدیم به تمام همراهان امسال ....

نفت ؛ اقتصاد ؛ جنگ
دروغ ؛ خیانت ؛ دورویی
تهدید ؛ جهل ؛ دیکناتور مصلح
هویت ملی ؛ غرور ....
مهاجرت ؛ ریشه ؛ خودخواهی
آزادی ؛ مردم احساستی ؛ امیدایران ؛ ایران ؛ ایران ...
شعر ؛ فلسفه ؛ شک
زن ؛ زن ؛ زن
مذهب ؛ فریب ؛ سیاست
تهدید ؛ تهدید ؛ تهدیدجهل ؛ جهل ؛ جهل
انسان بودن ؛ اندیشه
سنت ؛ مدرنیته ؛ پست مدرن
تابو ؛ تابو شکنی ؛ شکستن ...
غیرت ....
قضاوت .....
دوستی های بی بهانه ...
رازهای عاشقانه ...
عشق و انحصار ...
آغوش به وسعت بی کران ....
ادامه دارد ...
شما هم ادامه بدین لطفا
دوست دارم یادگاری بمونه

از چشم هام، آدم دلتنگ می بَرَند
با جرثقیل از دل من سنگ می برند
فحشی ست در دلم که شدیداً مؤدّب است
در من تناقضی ست که هر روزش از شب است
خوابیده اند در بغلم بی علاقه ها
پرواز می کنند مرا قورباغه ها
از یاد می برند مرا دیگری کنند
از دستمال ِ گریه ی من روسری کنند
در کلّ شهر، خاله زنک ها نشسته اند
درباره ی زنی که منم داوری کنند
با آن سبیل! و خنجر ِ در آستینشان
در حقّ ما برادری و خواهری کنند!!
چشم تو را که اسم شبش آفتاب بود
با ابرهای غمزده خاکستری کنند
ما قورباغه ایم و رها در ته ِ لجن
بگذار تا خران چمن! نوکری کنند
ما درد می کشیم که جوجه فسیل ها!
در وصف عشق و زیر کمر شاعری کنند
از سختمان گذشته اگر سخت پوستیم!
بیچاره دشمنان شما! ما که دوستیم!!
از دعوی ِ برادری ِ باسبیل ها!
تا واردات خارجی ِ دسته بیل ها!!
از تخت های یک نفره تا فشار قبر
خوابیدن از همیشگی ِ مستطیل ها
در جنگ بین باطل و باطل که باختم
دارد دفاع می شود از چی وکیل ها؟!
دیروز مثل سنگ شدم تا که نشکنم
امروز می برند مرا جرثقیل ها
چیزی که نیست را به خدایی که نیستیم
اثبات می کنند تمام ِ دلیل ها
در حسرت ِ گذشته ی بر باد رفته ای
آینده ی کپی شده ای از فسیل ها!
ناموسم و رفیق و وطن فحش می دهند
دارند بیت هام به من فحش می دهند
پرونده ای رها شده در بایگانی ام
از لایه های متن بیا تا بخوانی ام
باران نبود، امشب اگر گونه ام تر است
بر پشت من نه بار امانت، که خنجر است!
از نام ها نپرس، از این بازی ِ زبان!
قابیل هم عزیز من! اسمش برادر است
از کودکیت، اکثر ِ اوقات درد بود
تنها رفیق ِ آن دل ِ تنهات درد بود
شاعر شدی به خاطر یک مشت گاو و خر
شاعر شدی ولی ادبیّات، درد بود!
داری من و جنون مرا حیف می کنی
داری شعار می دهم و کِـیف می کنی
در شهر ما پرنده ی با پر نمی شود!
آنقدر بد شده ست که بدتر نمی شود
اسمش هرآنچه باشد: یا دوست یا رفیق
جز وقت ارث با تو برادر نمی شود
از «دستمال» اشکی من استفاده هاست!!
نابرده رنج، گنج میسّر نمی شود!!
می چسبم از خودم به غم و شعر می شوم
از شعر گریه می کنم و شعر می شوم!
از کاج هام موقع چاقو زدن توام
بگذار شهر هرچه بگویند! من، توام!
افتاده در ادامه ی هر گرگ، گلّه ها
محبوبیت، به رابطه ام با مجلّه ها
تشکیل نوظهوری ِ مشتی ستاره ها
از دادن ِ تمامی ِ ... در جشنواره ها
شب های حرف و سکس ِ به سیگار متـّصل
و اشک های شعر، کنار ِ در ِ هتل
دارم سؤال می شوی از بی جواب ها
بیهوده حرف می/ زده در گوش خواب ها
تا گریه ای شوم بغل ِ هر عروسکم
تا کز کنم دوباره به کنج ِ کتاب ها
از گریه های دختر ِ می خواست یا نخواست
در ابتدای قصّه که یک جور انتهاست!
تا صبح عر زدن وسط ِ دست های تو
بیداری ام بزرگ تر از فکر قرص هاست
از قصّه ی تو بعد ِ «یکی که نبود»ها
از آسمان محو شده پشت دودها
از قصّه ی دروغی ِ آدم بزرگ ها
تقسیم گوسفند جوان بین گرگ ها!
تسلیم باد/ رفتن ِ ناموس ِ باغ ها
آواز دسته جمعی و شاد ِ کلاغ ها
یک جفت دست، دُور گلویم که سست شد
افتادن ِ من از همه ی اتفاق ها
جنگل به خون نشست و درختان تبر شدند
و بار می برند کماکان الاغ ها!
در می روم از اینهمه پوچی به خانه ات
از خانه ام! به گوشه ی امن ِ اتاق ها
پاشیدن ِ لجن به جهان ِ مؤدّبت!
عصیانگری قافیه در قورباغه ها!!
لعنت به ساده لوحی ات و آن دل ِ خرت!
بهتت زده! شکسته در این شهر باورت
به دست دوست یا که به آغوش امن عشق
اینبار اعتماد کنی خاک بر سرت!!
خشکیده چشم و گریه ی ابرم زیاد نیست
ای زندگی بمیر که صبرم زیاد نیست
از زنگ بی جواب ِ کسی در کیوسک ها
از زل زدن به بی کسی بچّه سوسک ها!
از بحث روزنامه سر ِ کارمزدها
از بوی دست های تو در جیب دزدها
تزریق چشم های تو کنج ِ خرابه ها
از پاک کردن ِ همه با آفتابه ها
از چند تا معادله و چند تا فلش
از یک پری که آمده از راه دودکش
از انحراف من وسط ِ مستقیم ها!
از عشق جاودانه ی ما پشت سیم ها!!
از گریه ی تمام شده بعد ِ چند روز
از بالشم که بوی تو را می دهد هنوز
از آدمی که مثل تو از ماه آمده ست
از اینهمه بپرس:
چرا حال من بد است؟!!
از این شب برهنه چراغ مرا بگیر
از قرص های خسته سراغ مرا بگیر
دستی به روزهای خرابم نمی بری
از چشم های توست که خوابم نمی بری
دارد جهان، غرور مرا مَرد می کند
سگ لرزه هام زیر پتو درد می کند
■
رد می شود شب از بغل من، سیاهپوش
با گریه هستمت که اگر نیستم به هوش
پوشانده شب تمامی این شهر زشت را
خوابیده است داخل سوراخ، بچّه موش!
شب می رسد... و تنها از، اینهمه سیاه
آوازهای رفتگری می رسد به گوش
"سید مهدی موسوی"

من اون کسی که عمیقا اعتماد و اعتقاد داشت به انتخابات امروز و رفت رای داد را بهتر می پذیرم و احترام بیشتری برایش قائلم
تا تویی که
اعتماد نداستی
اعتقاد نداشتی
میفهمی کجا چه خبره و داستان چیه
اما رفتی رای دادی
و گفتی :
من کارمندم مجبورم
من بیکارم دنبال کارم مجبورم
من وام میخوام مجبورم
من کنکور دارم مجبورم
رای ندیم رایانه هامون قظع میشه مجبورم
هی تو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
قیمتت چنده ؟
شعور و اندیشه و اعتقادت را چند فروختی ؟
خیانت چه مزه ای داره ؟
خیانت به ندا ؛ سهراب ؛ کیانوش و ..... مزه اش چیه ؟
ویران می کنی این ویرانکده را خوشحالی ؟
تا کی می خوای مجبور باشی ؟
دلم می سوزه که بدجور سر کاری ....
آخه داستان اینی هم که تو فکر می کنی نیست ....
خودت را مفت باختی ..... مفت
خط زدی روی بودن خودت ؛ شک نکن !!!!!
امشب راحت بخواب
روح تمام شهیدای راه آزادی شاده ؛ هیچ دینی هم به کسایی که هر لحظه دارن هزار بار میمیرن که تو یه روزی بتونی "باشی" نداری ...
راحت باش دیگه ؛ تمام مشکلاتت " حتما " حل شد باقی را بی خیال ....
اما من
برای لمس آزادی تنم بدجوری می خاره ...
و یقینا امشب راحت تر از تویی می خوابم که می دونی داری چیکار می کنی
راحت ترم
راستی
مزه ی خیانت به یه ملت ؛ به یه کشور چیه ؟


فرهادی عزیز
سپاس گزارمنه برای اسکار و یا ده ها جایزه دیگرت ....
برای این که در روزهایی که نام ایران جز با فریادهای جنگ افروزی و تهدید بیان نمی شود نام ایران را شنیدم با جدایی شیرینت
برای آن حسی که از یاد برده برده بودم که با شنیدن نام ایران مورد هجوم شدیدترین حس ها قرار می گیرمبرای آن که مدت ها بود مزه ی اشک شوق با شنیدن نام ایران را از یاد برده بودم
برای آن که در روزهایی که ایران برایم همه تلخ بود و اندوهبا جداییت شیدین شدم
برای آن جمله های طلایی ات که وقتی میلیون ها نفر چشم به تو دوخته اند بر زبان می آوری :هنوز شیرینی جمله ی : " مردم ایران مردمی صلح دوست هستند" را مزمزه می کردم
که گفتی :ایرانی های زیادی در سراسر جهان در حال تماشای این لحظه اند وتصور میکنم که خوشحالند .نه فقط بخاطر یک جایزه مهم یک فیلم یا یک فیلمساز آن ها خوشحالند چون در روزهایی که میان سیاستمداران حرف از جنگ تهدید وخشونت تبادل میشود نام کشورشان ایران از دریچه باشکوه فرهنگ به زبان می اید .
فرهنگی غنی وکهن که زیر غبار سیاست پنهان مانده است. من با افتخاراین جایزه رو به مردم سرزمینم تقدیم میکنم.
مردمی که به همه فرهنگ ها وتمدن ها احترام می گذارند واز دشمنی وکینه بیزارند.
اسکارلت نوشت : از اون جایی که نظرات پست قبلی برای من خیلی مهمه ؛ و فرهادی عزیز یهویی پریدند وسط سوال فلسفی ما از خدا می بندیم در کامنتدونی را ؛ شما هم برین پایین نظر بدین ....
حتی اسکار هم مانع نمیشه ....

سلام خداجون
ببخش دیروقته مزاحمت میشم ؛ اما یه سوال داشتم ...
من میگم شما که از همان ابتدای خلقت زن را موجود درجه دو محسوب کرده ای
صد و بیست و چهار هزار پیامبر مبعوث کردی ؛ یکی از آن ها زن نبود ....
قضاوت و شهادت بود گفتی من احساساتی ام عقلم درست کار نمی کنه ؛ قلبم کار می کنه همش ...
دیه بود گفتی من زنم ؛ حالا خیلی هم که مفید نیستم ؛ کارکرد ندارم ؛ نصف مرد حساب می شم
و .....
غرض از تمام این عرایض این بود که ...
می گم خداجون حالا اگه ما احیانا یه جایی یه اشتباهی کردیم ؛ نیست عقلمون نمیرسه همه ی همش قلبیم
یهویی یه جایی دلمون لرزید ؛ یه جایی یه تصمیم غلط گرفتیم به قول شما گناه کردیم ؛ تکلیف چیه ؟ مجازیم دیگه ؟
خوب خودت گفتی دیگه .......
حالا زوتی بیا جواب بده منتظرم
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
وقتی که بلوغ هرگزی اجباری است
توهین و جفا همیشه ای تکراری ست
اندیشه از آسمان ِ ما رفته و باز
تقدیر دچار ِ خویش خرپنداری ست
تا شخص ِ خدا خبر ندارد ز بلوغ
این جامعه مبتلا به یک بیماری ست
طفلی دل ِ ما پی ِ خدا میگردد
چندی ست دچار ِ شهوت ِ ادواری ست
از لامسه ام وسوسه تا هندسه رفت
گویی تن ِ تو معلم ِ معماری ست
گفتند که عقل ِ مادرم نصف ِ من است
گویا که تساوی غلطی آماری ست
وقتی دیۀ مادر و یک بیضه یکی ست
کفر حاصل ِ فهم است...که در من جاری ست
وقتی که خدای مرد بحران زده است
فریاد و خروش ...حاصل ِ بیداری ست
من ره به خدایی زنان خواهم برد
در شعر ِ شعور فصل ِ زن سالاری ست
حواترینم
آدم بیاب
عاشقش می شوم !!!!!!!!!!!!!!!
عاشق ترینم
سیب می چینیم برایت از تمامی لحظه ها ؛
اگر حاضر باشی
بهشتت را ؛ خدایت را ؛ به بهایم بدهی
بگذار از بهشت بیرونت کنند برای من
با وسوسه و طغیان من است
که پر می شوی از زندگی ...
روز عشقتون مبارک
ایرانی باشید ...
عاشق باشید ...
آزاد باشید ...
صبح ها عادت داریم هر دویمان بخوابیم تا لنگ ظهر و من ظهرتر ...
من وقتی بیدار میشو م کسل ام ؛ لال ام ... تو داری صبحانه میخوریاز کنار میز صبحانه که رد می شوم دستم را به علامت hi کنار پیشانی ام میبرم و تمام انرژی ام را جمع میکنم تا لبخند بزنم ... لال ام
تو قهقه ات را به زور جمع میکنی ... فحش میدهی زیر لب عاشقانه ...
من می آیم دوباره ولو می شوم روی کاناپه ... لبخند می زنم ... لال ام ...
لبخند میزنی ... با سینی صبحانه می آیی کنارم ؛
لبخند میزنم زورکی ... غر میزنم ... لال ام ...
لبخند میزنی مهربان ... عاشقانه میگویی ؛ فحش میدهی , برایم لقمه میگیری
لبخند میزنم ... جیغ میزنم ... غر میزنم ...
قهقه میزنی ... فحش میدهی ... عشق ات پیداست ...
هر لقمه را میگویی همین یکی و من هر لقمه را جیغ میزنم غر میزنم حتی گریه هم میکنم که صبحانه نمیخورم هیچ وقت ...
می خندی ... لبخند میزنم ... کسلم و لال هنوز ...
موبایلم را چک میکنم ؛ لبخندم گشادتر میشود ؛ چشم هایم برق میزند ؛ لال ام هنوز ...
چشم غره ام میروی ؛ لبخند نمیزنی ؛ فحشم میدهی ؛ نگرانی ات پیداست ....
تو که نگران میشوی ؛ من زبان باز میکنم ؛ موبایلم را silent میکنم ؛ چرت و پرت می گویم
sms بازی میکنم یواشکی ؛ می خندم ریز ریز...
برنامه های امروزت را میگویی
لپ تاپم را روشن میکنم
گزینه های بعدی ات
on می شوم
گزینه ی بعدی
مدیریت وبلاگ را باز میکنم
نظرات دوستان را می خوانم لبخند میزنم
برای همه ی دوستان buzzz میزنم ؛ سلام میکنم
لبخندم گشادتر می شود ؛ قهقهه میزنم
عصبانی می شوی ؛ نگرانی ات پیداست ...
لپ تاپم را می بندم با اجبار ؛ با حسرت
تو که نگران می شوی ؛ می آیم آشپزخانه کنارت ؛ نهار را آماده میکنم ؛ خرید می رویم ؛ خانه تکانی ات را میکنم ؛ دکتر می رویم
sms بازی ام را میکنم ...
نهار را که می خوریم
می پرم روی لپ تاپم
وبلاگ ها را می خوانم ؛ chat می کنم ؛ sms بازی می کنم ؛ اشک میریزم ؛ قهقهه می زنم ؛ ماخ می شوم ...
عصبانیتت را کنترل می کنی ؛ من میفهمم داری سعی می کنی بپذیری مرا این گونه که هستم ...
نگرانی ات پیداست با عشق ...
آلبوم کودکی ام را میاری ؛ ذوق میکنی برایم ؛ قربان صدقه ام میروی ؛ سعی میکنم حواسم را بیشتر بدهم به تو ...
می گویی چه خوش تیپ بودی همیشه ؛ می خندم ؛ می پرسی این جا این چیست به موهایت ؟ میگویم گل است زده ام خوشگل تر بشم ؛ می پرسی این جا چرا صورتت این مدلیه؟ میگم از کرم پودر و روژ تو زده ام در تمامی این عکس ها هنوز به 4 سالگی نرسیده ام
چشم هایت برق می زند می گویی تو از اول هم شیطون بودی ؛ نمیشه کاریت کرد من می خندم ...
لپ تاپم را می آورم کنارت وب های دوستام را واست می خونم : شعر ؛ سیاسی ؛ اجتماعی؛ فلسفیلبخند میزنی ...
با هم بحث میکنیم از نوع سیاسی ...
حرص می خوریم ؛ داد میزنیم ...
میگی تو هنوز آدم نشدی ؟ آخر سرت میره بالای دار... تو چکار داری به سیاست ... این ها را آرام میگویی ... آدم ها همیشه چیزهایی که بهش عقیده ندارند را آرووم میگن....
شاید حواست نیست که من هنوز خوب یادم هست چندین سال پیش که ماهواره ای نبود ؛ اینترنتی نبود ؛ تو باید حتما و حتما هر شب bbc را گوش میکردی ...
هنوز یادم نرفته تمام کتاب های دکتر شریعتی ات را با تمام حاشیه هایی که بر آن ها نوشته ای ...
هنوز یادم نرفته خاطرات پیش آهنگی ات را ؛ .....
نکند تو یادت رفته جوان بوده ای ؟ یاغی بوده ای ؟ سرکش بوده ای ؟ عاشق بوده ای ؟یادت رفته سهم شما از بودن بیشتر از ما بود ...
من یادم نرفته .....
مرا بپذیر ... همین گونه که هستم ... برای من دیکتاتور نباش ... خودت باش ...من خسته تر از اونم که بخوام بیشتر از این واست نقش بازی کنم ....

حس یه تک درخت تنها میون کویر را دارم
دلم جنگل میخواد
بارون میخواد.....
در انتظار هیچ کس نیستم ؛ در امید هیچ چیز
با اشک هایم چراغ می سازم با لبخندها آینه
نه چراغ به کار من می آید نه آیینه
همه را میبخشم
همه برای تو ... چراغ ها ؛ آیینه ها
لحظه هایت پر نور .....
من میمانم با طعم گس این روزهای کش دار
با تلخی این بودن های پر تکرار
با نبودن کسی که هیچ وقت نبوده ....
من می مانم خسته از این پیکار
هنوز به نیمروز زندگی نرسیده
به سایه خزیده ام ....
تا غروب چقدر مانده؟؟؟؟؟؟
..........
روزها ی من خالی ست از بهار
همه اش شده یک زمستان کش دار
بهار را کش رفته اند انگار ....
....
جای کسی خالی ست که خودم هم نمیدانم کیست
فقط خالی ست
هر کس هم که می آید" او" نیست
شاید " او " هم بهانه ای بیش نیست
کسی که نیست " من " است .....
من را ندیده اید؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از اون روزی که همه جا حرف گل . شیفته بود هر کس نظرم را می پرسید می گفتم به نظر من مفهموم این کار اینه که من را ببین فراتر از جنسیتم ؛ من یه انسانم ؛ زن بودنم را نبین و اگر شما این را نمیفهمین پس نگاهت و ذهنتون و تفکراتتون مشکل داره لطفا تصحیحش کنید
برای تو بیان هر چیز با زیباترین بیان ؛ تازه نیست اما این شعر و شعور زیبا برای من همیشه تازه است
و امروز چه زیبا تو این را بیان کردی :
تو انسانزنی ...جنسیت از تو حاشا...
تو تالیف ِ دیباچۀ نیک ِ فردا
در این چیدمان ِ تصاویر ِ وحشی
تو تدوین ِ نور و صدا و تماشا
پاپتی فیلتر شده
اینم آدرس جدیدش :
زن است ؛
نقشی دارد معادل خدایی : " خلقت "
آن قدر لایق بوده که 9 ماه موجودی را در بطن خود بپروراند و خالق آن باشد و بعد " رب " باشد و به تربیت اش بپردازد
زن است ؛
نمیخواهم بگویم و فکر هم نمیکنم بنایی به برتری است اما هر چه هست به مساوات و برابری تمامی انسان ها معتقدم ؛ هر چند متفاوتند
هر چه باشد برابری حداقل اش است
زن است ؛
خالق است ؛ رب است ( این ها بدیهی ترین نقش هایش است )
اما نمیدانم که چگونه است
که در اسلام کلا نیست
وجود مستقلی ندارد
دختر پدر است و زن شوهر ؛ خودش نیست هیچ گاه
همیشه در حال سانسور و محو شدن است : جسمش ؛ روحش ؛ حسش ....
خودش را باید بپوشاند از فرق سر تا نوک پا ؛ تا لازم نباشد مردی نگاهش را ؛ افکارش را کنترل نماید
شادی اش را پنهان کند ؛ بلند نخندد شاید مردی وسوسه نشود
صدایش را هم اگر تغییر دهد تا ظریف و زنانه نباشد بهتر است
زمانی که دختر پدرش است تمامی کارهایش را باید به اذن او انجام دهد
حتی بدون اذن پدرش ازدواج هم نمیتواند بکند .....
بعد از ازدواج میشود
زن آقای ...؛ عروس آقای ....؛ می شود منزل ؛ مادر بچه ها ...
بدون اجازه ی شوهر حتی نمیتواند از خانه بیرون رود
حتی نمیتواند در مورد هم .آغوشی اش با شوهرش تصمیم بگیرد و نه بگوید
اگر اطاعت شوهرش را نکند حق غذا و لباس و مسکن و ... از بین میرود
می توانند طلاقش بدهند همین طور الکی اما نمیتواند طلاق بگیرد
حتی اگر شوهرش بمیرد ؛ فرزندش را به پدر شوهرش میدهند و به او نه
با این که اجازه ی هیچ فعالیت اقتصادی بدون اجازه ی شوهرش را ندارد ارثش نصف مرد است
.
.
.
این زن میتواند حتی عالی ترین تحصیلات و مناصب را داشته باشد ؛ کلی بیشتر از تمام مردانش بفهمد اما این ها مهم نیست
مهم این است که :
زن است ؛
وجود مستقلی ندارد
شما فکر میکنید احکام اسلامی چقدر جامعیت دارند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واقعا آیا برای تمام زمان ها و فرهنگ هاست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اصلا واقعا شما فکر میکنید یه زن در اسلام چقدر وجود دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چطور میشه خداوند زن را برده ی مرد قرار دهد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه جای کار ایراد داره شما میتونین بگین کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پی نوشت : دوست دارم جوابم را بگیرم ؛ دوست دارم در موردش بحث کنیم و به نتیجه برسیم
دوست دارم نظر اون دوستانی که مذهبی هستند را بدونم ..... فکر میکنم اون ها باید بیان و اگر چیزی قابل دفاع هست ازش دفاع کنن
دوست دارم به یه جایی برسم
پی نوشت 2 : این بحث خیلی گسترده است ترجیح میدم باقی قضایا در کامنت ها پیش بره به هر سمتی که دوستان جهت دادند ....چون از هر جهتی قابل بررسیه
بعدا نوشت : چند روزی نیستم ؛میرم سفر ؛ احتمالا خیلی کم بتونم باشم دوستتون دارم بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
یه روز قرمز
یه روز پر از مهر و عشق
پر از زایش زیبایی و خوبی
روزیه که تو در آن زاده شدی
زادروز زاده شدنت مبارک
هر لحظه هزاران حس و اندیشه ی ناب با تو زاده می شود
هر لحظه خالق شور و شعر و شعور تازه ای هستی
من فکر میکنم
وقتی در 5 بهمن چند سال پیش خدا پاپتی رو می آفرید
اولش توی گوشاش شعر عشق خوند و "مهربونی" گذاشت
بعدش توی چشاش عشق و زیبایی شناسی و "مهربونی " گذاشت
توی قلبش شهامت آزادی خواهی رو تمرین کرد و "مهربونی" گذاشت
توی ذهنش قدرت تحلیل ، هنر فهمی و خلاقیت و "مهربونی " گذاشت
توی حسش "پیچیدگی و سادگی" و "باکرگی و طغیان" و "مهربونی" گذاشت
توی کلامش واژه های مهر و عشق و آشتی و آزادی ریخت و "مهربونی" گذاشت
و بعد استعداد بی نظیر و نبوغ آمیزی بهش داد تا این ها همه بشه یه اتفاق در آفرینش "مهربونی" و هوش و استعداد عاطفی و انسان عاشقانه ساختن
"تولد این موجود نازنین بر خود خدا هم مبارک"
الف لام میم ِ تو را بوسه باران(الم)
ز حبل المتینت رهایی گریزان
تمام ِ هنوز و هنوز ِ همیشه
تو سرسبزی ِ کوچه های لویزان
شتاب ِ هوس در پناه ِ ترنّم
من و سیب و شاید کمی عطر ِ گندم
تو با بوسه هایت سرود ِ بهشتی
نیاز ِ تکاپو دلیل ِ تراکم
تو آتشفشانی پس از آشنایی
خداوند ِ خسته از این ناخدایی
تو زیباترین کوچه باغ ِ عبوری
تو تکرار ِ زیبای شور و نوایی
به گیسوی تو، صد دل ِ مات و مبهم
نوای رسیدن ...تقاضای مُبرم
تو نیلوفرانه مرا تازه کردی
تو زیبای قاتل ...خود ِ ابن ِ ملجم
تماس ِ نگاهت ،به تاسیس ِ شادی
تو وام ِ زمین را ،به این جاده دادی
تو در کهکشانی پر از بوی بوسه
به سر تاج ِ دل را، چه زیبا نشاندی
خمار ِ نگاهت مرا بی خبر کرد
بنام ِ ستم، کوچه را دربدر کرد
سلام ِ طمعکار ِ چشم ِ سیاهت
سراب ِ دلم را که آواره تر کرد
گل ِ بوسه هایت پی ِ خونبها شد
تمام ِ حقیقت در این قصه جا شد
اسارت برای دل ِ بیقرارم
به احکام ِ تو یاغی و بیحیا شد
به نام ِ تو برپا نظام ِ چلیپا
به یک فتنه شیرین ،به یک عشوه عذرا
من و زنده مانی...صلیب و مدارا
تو و لحظه های بلور ِ تماشا
سرود ِ زمین را بنام تو گفتم
رموز ِ زمان را زچشم ِ تو جستم
پس از تو خدا را زخانۀ جانم
به تعمید اشکم سراسیمه شستم
بنام ِ نگاهت...نماز ِ دوباره
دل ِ بیقرار و تمنای چاره
کمی ناب ِ شادی برای نبودن
وضوی لطافت به نام ِ ستاره
توئی ابن ملجم دلیل ِ پریدن
برای رسیدن ،ز خود دل بریدن
توئی فتنۀ عالم و آدم و من
بلوغ ِ ستاره برای ندیدن
شب و چلچراغ و سرآغاز ِ مستی
تو مهری تو ماهی...به معنای هستی
چرا این چنین تازه و بی نشانه
به اقصی نقاط ِ وجودم نشستی؟
تو طغیان ِ محضی برای نمردن
برای دل ِ پاپتی را سپردن
سزاوار ِ خشمم اگر بی تو حتی
کلامی بنالم از این بوده بُردن
سزاوار ِ مهری بجای پرستش
شعور ِ تلقی به دامان ِ پرسش
قیاس ِ تو کفر و تماست تیمُّم
تو بطلان ِ کامل به آیین ِ کُرنش
تو رنگین کمانی.... امام ِ زمانی
ولی خوش سلیقه...تو در آسمانی
بمانی میشه قافیه، امّا زشته!
"الهی بمونییییییییی "بجای بمانی
همیشه بهت گفتم شعرهای تو یکی از زیبایی های هستی هستن پس این زیباترین تقدیم تو که تمام زیبایی هایی ...........
پی نوشت : من و سایه بانو تصمیم گرفتیم امشب ؛ اینجا ؛ با هم ؛ به مناسبت تولد پاپتی عزیز جشن بگیریم پس بترکونید ....
پی نوشت 2 : بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس بدون رعایت موازین شرعی





